ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

204

معجم البلدان ( فارسى )

نجاء الثّريّا كل آخر ليلة * تجودهما جودا و تردفه و بلا « 1 » ابن كلبى گويد : « حقل » نام كرانهء تيماء است . بو سعيد گويد : « حقل » نام ديهى در كنار « ايله » در كرانهء درياست . بدانجا نسبت دارد : 1 - بو محمد عبد الله پسر عبد الحكيم پسراعين حقلى « 2 » مولاى نافع است كه مولاى عثمان عفان بود . او پيشوائى فقيه و فاضل بود . در رمضان سال 224 در گذشت . زاد روز او به سال 154 بود . حقل [ ح ] نيز نام مخلافى در يمن است كه آن را « حقل جهران » گويند . ابن حايك گويد : « حقل » از سرزمين خولان « 3 » از بخشهاى سعده است . در آنجا قبيلهء خولان يكى از برادران عباس پسر مرداس سلمى را كشته بود . پس چنين سرود : فمن مبلغ غوض بن عرو رسالة * و يعلى بن سعد من ثؤور يراسله بأني سأرمي الحقل يوما بغارة * لها منكب حانى تدوّى زلازله أقام بدار الغور في شرمنزل * و خلى بياض الحقل تزهى خمائله « 4 » حقل در بيت دوم اين شعر « حقل صعده » است جائى كه برادرش در آنجا كشته شد و او مردم آنجا را به يورش بر حقل تهديد مىكند و حقل در آخرين بيت حقل بنى سليم است كه پيشتر ياد شد و از آن تأسف مىخورد كه برادرش در آن « غور » مقيم يعنى كشته شده است . و حقلى را كه ميهن او بوده است با همه زيبائيهايش رها كرده است . ابراهيم پسر كنيف نبهانى چنين مىسرايد : ملكنا حقل صعدة بالعوالى * ملكنا السهل منها و الحزونا « 5 » در كتاب بو منذر هشام پسر محمد : حقل نام مردى است كه نام اين جايگاه از او گرفته شده است [ 300 ] او ذو قباب پسر مالك پسر زيد پسر سهل پسر عمر پسر قيس پسر معاويه پسر جشم پسر عبد شمس پسر وايل پسر غوث پسر ايمن پسر هميسع پسر حمير است . حقل نيز ديهى از آن بنى درماء از قبيلهء طى در زمين أجا است . حقل نيز نام ديهى در « خرج » است كه دره‌اى است در يمامه . حقله [ ح ل ] شنزارى است از بخشهاى يمامه . حقو [ ح ] آبى است ميان عقبه و واقصه در دوازده ميلى واقصه . در آنجا چاهى است با گودى پنجاه قامت ، و داراى آبى اندك و سنگين و بدمزه با بوى گوگرد . در آنجا حوضى و كاخى ويران نيز هست . حقو در لغت به معنى ازار ( - لنگ ) است و اصل « احق » در « ثلاثة احق » « احقو » بوده است كه بر وزن « افعل » است پس و او آن به اين جهت حذف شده كه در پايان اسمها حرف عله‌اى كه ما قبل مضموم باشد نيامده است . و هرگاه اعلال يك كلمه بدينجا بينجامد پذيرفته نخواهد بود . پس ضمهء آن را به كسره تبديل كنند . پس حرف آخر و او ما قبل مكسور خواهد شد ، پس مانند قاضى و غارى ، بنا بر اجتماع ساكنين و كسره دار بودن ياى آن مىافتد . پس وزن اصلى خفى - خفو و فعول است كه واو نخست به ياء تبديل شده است تا در دومين ادغام شود . حقو [ ح ] نيز كمر بستنگاه ازار ( لنگ ) است . حقيبه [ ح ب ] دژى در كوه « وصاب » از كار گزارى زبيد در يمن است . حقيّن [ ح ق ق ] با نون : آبشخورى است در درهء « خال » از دماغه‌هاى « مخارم جفاف » از آن « طهيّه » كه بدان نسبت يافته‌اند . حقيل [ ح ] با لام پايانين : نصر گويد : دره‌اى در سرزمين بنى عكل ميان كوههائى از حله است و حله زمينى چون كاسه را گويند .

--> ( 1 ) . اى عزّ ! سيراب باد دو « دمنه » در « حقل » كه در آن ساكنانى نديديم كه آن را آباد كرده باشند . در پايان هر شب ستارهء ثريا را مىنگرم . . . ( 2 ) . ش . ش 1648 نقل از انساب : 172 ، لباب 1 : 377 ، ترتيب المدارك 2 : 523 ، شذرات 2 : 34 ، ديباج المذهب : 174 ، تهذيب التهذيب 5 : 289 ، هدية العارفين 1 : 439 ، انتقا : 52 و 113 ، عبر 1 : 366 . وفيات الاعيان 3 : 34 ، تقريب التهذيب 1 : 427 ، زركلى 4 : 229 ، بدايه و نهايه 1 : 219 ، نجوم الظاهر 20 : 211 ، تاريخ السقاط : 266 . ( 3 ) . جاى آتشكدهء خولان . ن . ك : چ ع 2 : 499 : 16 كه در آن توحيد اشراقى آذرپاد مهر اسپندان تدريس مىشد . ( 4 ) . چه كسى اين پيام را از خونخواهى به عوف پسر عمر مىرساند كه من يورشى بر « حقل » خواهم آورد كه بدبختى آور و ويران كننده باشد . او در بر خانه‌اى در « غور » مانده و سفيدى « حقل » و زيبائيهايش را رها كرده است . ( 5 ) . ما حقل صعده را در بلنديها بگرفتيم و دشت و پستيهاى آن را نيز فرا گرفتيم .